David: [sitting on a pier] Losing Diana is like losing a part of me. I thought nothing could change the way we felt about each other. I thought we were invincible.
Diana: [riding in a bus] Someone once said, if you want something very badly, set it free. If it comes back to you, it's yours forever. If it doesn't, it was never yours to begin with. I knew one thing, I was David's to begin with, and he was mine.





دیوید{روی اسکله}: از دست دادن دایانا، مثل از دست دادن قسمتی از خود منه. من فکر میکردم هیچی نمیتونه احساسی که به هم داریمو عوض کنه. فکر میکردم ما شکست ناپذیریم.
دایانا{در حال روندن اتوبوس و یه جای دیگه}:یه بار یکی بهم گفت(منظورش خود دیویده) اگه یه چیزو خیلی زیاد میخوای، آزادش کن. اگه دوباره اومد سمتت، اون برای همیشه مال توئه. اگه نیومد، از اوّلش هم مال تو نبوده. من یه چیزو میدونستم، دیوید از اولش مال من بوده و من هم مال اون.



زوجی جوان که به شدت عاشق هم بودند برای فرار از مشکلات مالی حاضر می‌شوند پیشنهاد میلیونر سالخورده‌ای را قبول کرده تا زن جوان در قبال گرفتن یک میلیون دلار یک شب را با او بگذراند. این هماغوشی سبب پشیمانی شوهر جوان می‌شود. آنها فکر می‌کردند که می‌توانند چنین مسئله‌ای را به راحتی فراموش کنند ولی این طور نمی‌شود و مرد جوان دچار نوعی حسادت به میلیونر می‌شود تا جایی که این اختلاف آنها را وا می‌دارد از یکدیگر جدا شوند. در همین اثنا علاقه‌ای بین زن جوان و میلیونر مسن پدید می‌آید که این امر موجب می‌شود زن کم کم همسرش و عشق به او را فراموش کند و (به نوعی خیانت‌بار) به سمت مرد بیگانه رود.