آروم صداش زدم و گفتم:
میخوای حقیقت زندگی رو واست بِکِشم؟
گفت: بکشی؟ چجوری؟
گفتم: با حرفام . تو رویاهات
گفت: بکش
گفتم:
حقیقت زندگی یعنی جنگلبانی که تو خونه نجار شام خورد.
یعنی دلقک شادی که ناراحت بیماری بچشه.
یعنی اونی که می خواد از بالا خودشو بندازه پایین و بُکُشه. اما نمیخواد راحت تموم شه. میخواد اونقدر داد بزنه که همه مردم شهر ببیننش.
یعنی من، تو و همه کسایی که به دلیلی نامعلوم وقتی باید سرمون تو کار خودمون باشه نیست و وقتی باید نباشه، هست.
حقیقت زندگی زشت و بدبوئه. مشکل اینجاست که هیچ کس نمیخواد بو بکشه.